+
نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 23:55 توسط Persian Way
|

درست مانند همیشه و به موقع در پشت صندلی همیشگی ام نشستم . پسرک نسبتا جوانی که پشت دستگاه اسپرسو ایستاده بود ، لبخندی بهم زد و من هم سری برایش تکان دادم . سلام ... فرانسه ؟ سلام ... و سری بعنوان تایید حرفش تکان دادم . دختری که سفارش می گرفت لبخندی زد و رفت تا سفارش قهوه فرانسه ام را به همان پسرک که همیشه فکر می کنم سالهاست که پشت آن دستگاه می ایستد ، بدهد . از درون کیفم ، طبق معمول یک هدیه کوچک روی میز و درست در مقابل کسی که می خواهم دیدارش کنم ، می گذارم . سال هاست که همین کار را می کنم . هفته ای یک بار . از من خیلی کوچک تر است و کلی بازیگوش است . نمی دانم عاشقش هستم یا حکم پدر و استادش را دارم و یا چیز دیگر ، ولی می دانم از همان روز اول به حضورش احتیاج پیدا کردم . خودم درونگرا بودم و او در تضاد من کلی برون گرا . ولی برایم مکمل خوبی بود و حضورش به من امید و آرامش می داد . می دانستم تا بیاید اول از همه کلی شلوغ بازی در می آورد و با آب و تاب هدیه را باز می کند و با اینکه می داند معمولا یک کتاب جیبی است ، کلی خوشحالی اش را ابراز می کند ، بطوریکه آدمهای میزهای دیگر کلی نگاهمان می کنند و سر تکان می دهند . هر چند من هنوز نفهمیدم که چرا شادی کسی برای دیگران آنقدر غیر اخلاقی است ! زنم مطمینا از حضور این دختر اطلاع دار شده است ولی چیزی بهم نمی گوید . اگر می خواست بگوید حتما در این چند ساله که از ارتباط ما خبر دار بود ، می گفت . شاید این هم از دیگر خصوصیات زنان باشد که من هیچگاه ازش سر در نمی آورم . دختری که سفارش می گیرد ، قهوه را جلویم می گذارد . از او تشکر می کنم و صبر می کنم تا کسیکه منتظرشم بیاید . نیم ساعتی که می گذرد ، خبری ازش نمی شود و دلم شروع می کند به شور زدن . تقریبا اینجورموارد اختیار اعصاب و تمرکزم را از دست می دهم . این حس بدبینی همیشه در وجودم هست . از میز بغلی که پسری جوان نشسته است ، تقاضا می کنم که شماره منزل کسی که قرار ملاقات دارم را با تلفن همراهش بگیرد . بعد از چند زنگ ، مادرش گوشی را بر می دارد . سلام ... من ... هستم . آنا جان با من قرار داشت ... متشکرم . تلفن را قطع و به صاحبش بر می گردانم . قهوه ام را که کمی سرد شده می خورم و صورتحساب درخواست می کنم . همان دختر سفارش گیرنده می آید . می خواهد برود که دستش را می گیرم و هدیه را در دستش می گذارم . ولی مگه این برای آنا جان نیست ؟ نه دخترم ، این برای شماست . پول قهوه را حساب می کنم و تمام پولهای کیفم را برای انعام می گذارم . بیرون باد سردی می آید ، یقه پالتویم را بالا می زنم و راه می افتم . با خود فکر می کنم ، کاش قبل از اینکه هواپیمایش پرواز می کرد ، می فهمید که می خواستم این بار ... قطره اشکی از چشمان پیرمرد روی زمین افتاد و از آنروز دیگر کسی ، پیرمرد را در کافی شاپ ندید . همین .
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 22:44 توسط Persian Way
|

امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم؛ و امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد، از من تشکر کنی. اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی. وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: سلام؛ اما تو خیلی مشغول بودی. یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی. خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛ اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات او با خبر شوی. تمام روز با صبوری منتظر بودم. با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی. متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی، شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی، سرت را به سوی من خم نکردی. تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری. بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی. نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری... باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی. موقع خواب...، فکر می کنم خیلی خسته بودی. بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی. اشکالی ندارد. احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام. من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را می کنی. حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی. من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم. منتظر یک سر تکان دادن، دعا، فکر، یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد. خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی. خوب، من باز هم منتظرت هستم؛ سراسر پر از عشق تو... به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی. آیا وقت داری که این را برای کس دیگری هم بفرستی؟ اگر نه، عیبی ندارد، می فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبی داشته باشی... دوست و دوستدارت: خدا مطلب ارسالی یکی از دوستان حیفم آمد این مطلب زیبا رو شما نخونید
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 11:41 توسط Persian Way
|

ايمان داستان درباره ی یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوهها بالا برود. او پس از سالها آماده سازی ، ماجرا جویی خود را آغاز کرد اما از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست،تصمیم گرفت بتنهایی از کوه بالا برود. تاریکی شب بلندیهای کوه را تماما در بر گرفت ومرد هیچ چیز را نمی دید. ابر روی ماه و ستاره ها را نیز پوشانده بود. همه چیز سیاه بود. همانطور که از کوه بالا می رفت چند قدم مانده به قله ی کوه ، پایش لیز خورد. و در حالی که به سرعت سقوط می کرد ، از کوه پرت شد. در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید.و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله ی قوه ی جاذبه او را در خود می گرفت. همچنان سقوط می کرد و در آن لحظات ترس عظیم، همه ی رویداد های خوب و بد زندگی به یادش آمد. اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است. ناگهان احساس کرد طناب به دور کمرش محکم شد. بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود. ودر این لحضه ی سکون برایش چاره ای نماند جز آنکه فریاد بکشد : "خدایا کمکم کن"! ناگهان صدای پر طنینی که از آسمان شنیده می شد جواب داد:"از من چه می خواهی ؟" ای خدا نجاتم بدد ! واقعا باور داری که من می توانم تو را نجات دهم؟ البته که باور دارم ! اگر باور داری طنابی که به دور کمرت است را پاره کن..... مرد سکوت کرد و اندیشید و بعد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد .... گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوه نورد یخ زده را مرده پیدا کردند.بدنش از یک طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود.در حالی که فقط یک متر از زمین فاصله داشت. وشما چقدر به طنابتان وابسته اید؟ و چقدر به آن ندای آسمانی ایمان دارید؟
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 10:23 توسط Persian Way
|

.... و گنجشك روي بلند ترين درخت دنيا نشسته و چشم به آدميان دوخته بود عده اي را خوشبخت ديد و عدهاي را بدبخت ، جمعي غرق در ثروت و جمعي دگر در فقر و تنگدستي ، دسته اي در سلامت و دسته اي به بيماري و ... هزاران گروه كه هر يك را حالي بود. خدا گفت : به چه مي نگري ؟ گنجشك گفت : به احوال آفريده هایت. خدا گفت : چه ميبيني ؟ گنجشك گفت : در عجبم ، از عدل و احسان تو به دور است كه عده اي بدين سان و عده ای .... خدا گفت : آيا پاسخي بر شگفتيت مي يابي ؟ گنجشك گفت : تنها بر اين باورم كه در حق آفريده هايت ظلم نخواهي كرد. خدا گفت : تندرستان را آفريدم تا به بيماران بنگرند و مرا براي سلامتي خود سپاس گويند و بيماران را تا نظر بر تندرستان انداخته با شكيبايي به درگاهم دعا كنند كه سلامت نصيبشان گردانم. توانگران را آفريدم تا به تهيدستان بنگرند و مرا به واسطه توانگرييشان شكر كنند و به فراموشي نسپارند تهيدستان را ... و تهيدستان را كه چشم به توانگران دوخته و مرا در رفع تنگ دستيشان بخوانند. و اين همه را آفريدم تا در خوشحالي و بدحالي ، در سلامت و بيماري و در هر حال بيازمايمشان. هر كه را به واسطه آنچه ميكند سوال خواهم كرد. خدايا سوختيم .آتش گرفتيم . خنديديم بر ايمانت
رقصيديم .خواستيم ولي نتوانستيم
بوييديم . آرزو كرديم . التماس كرديم
مانديم .ترانه خوانديم . دلخوش بوديم
شديم . آمديم به نوازش دستانت
آخر گمگشته اي بوديم پريشان احوال
كه مرگ را به نظاره نشسته ايم
و كبوتران را به شوق عبور از قفس نويد داديم
و خوانديم و خوانديم قصه بيهوده ات را با مستي او
و سرگذشت سلوك روحاني دلها را به نظاره نشسته ايم
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:56 توسط Persian Way
|

کافه ال چه تمام بندر پر از پلیس شده بود . جسد ی را از دریا بیرون کشیده بودند که یک شبه تمام بدنش را ماهی ها خورده بودند و قابل شناسایی نبود . هر کس بنا بر وضعیت مستی اش داستانی برای جنازه می تراشید . *** دو سالی می شد که در این شهر بندری ، برای تحصیل آمده بودم . آب و هوایش زیاد شرجی نبود ولی همیشه برای فرار از گرما باید تیشرت می پوشیدی . عادت کرده بودم . راس ساعت شش ، هر غروب به کافه ال چه می رفتم که فوسراداره اش می کرد . کافه ای تقریبا خلوت که گهگداری چند جاشوی کشتی برای لب تر کردن و رفع نیازهای جسمانی شان ، از اتاق زیر شیروانی اش استفاده می کردند و همیشه خدا سر چند پاپاسی اینور و آنور، دعوا می شد . گاها هم دو سه پیرمرد برای لب تر کردن و یادی از گذشته و تعریف خاطرات به این کافه می آمدند . کلا مسیو فوسر مشتری غریبه نداشت و اکثرا آشناها بودند . از بدو ورود تنها خلوتگاهم شده بود کافه . اول سفارش یک قهوه فرانسه ، دو سیگار برگ هاوانایی که معمولا ناخداهای کشتی برای فوسر می آوردند تا درآمدی اضافه داشته باشد و یک روزنامه صبح بنام اگزوپری می دادم . سیگار برگ اول را با قهوه دخلش می آوردم وسیگار دوم را با اندیشه هایم مخلوط می کردم . خوب یادم است که وقتی برای اولین بار به اینجا آمدم ، مبهوت شدم . تمام دیوارهای کافه عکس های ال چه و دار و دسته انقلابی اش بود . فوسر آنروز برایم دو ساعت کامل با هیجانی غیر قابل وصفی از رهبرش ارنستو و دیگر هم رزمانش گفت . حتی چند عکس هم برای باور من از دوران جوانی اش با ارنستو داشت که آنها را هم به من نشان داد . این منم ، این ال چه ، این سالواتوره ، این یکی هم که کچله ، آلبرتو . آهان ، اون سیبیل کلفته هم ماتسو بودش که یک تیر صاف خورد تو پیشونیش و مرد . اون روز ال چه یکساعت کامل براش گریه کرد و ... . همان روز اول از این کافه متنفر شدم . من اصلا اهل سیاست و مبارزه نبودم و معتقد بودم که باید با حرف زدن مشکلات را حل کرد و نه با گلوله . ولی روز دوم ، تمام عقایدم فراموشم شد . فردای روز اول در یک غروب کلافه کننده بطور اتفاقی از نزدیک کافه رد می شدم و بدنبال پاتوقی برای خلوتم می گشتم که یک زن سراپا مشکی پوشیده و کلاهی که توری اش ، صورتش را پوشانده بود ، وارد کافه شد . کنجکاوی ام باعث شد که من هم وارد کافه شوم . در این محله پرت و پاتوق جاشوها ، وجود این زن برایم کاملا عجیب می نمود . فوسر با علاقه از حضورم در کافه اش استقبال کرد و حتی یادم است که پول قهوه را هم از من نگرفت ، می توانستم درکش کنم که بعد از سال ها توانسته گوشی برای خاطراتش پیدا کند . روی یک صندلی نشستم و فوسر برایم قهوه ای آورد و کنارم نشست و شروع به بازخوانی خاطراتش کرد . اثری از زن نبود . تمام آن زمان بین غروب تا شب را فوسر یک روند خاطره تعریف کرد و من بدنبال زن ، چشم می گرداندم . شش ماه هر غروب به آن کافه رفتم ولی آن زن را ندیدم . حتی هفته ای دو جلسه هم از دروسم را حذف کرده بودم تا شاید بتوانم در روز ردی از آن زن پیدا کنم ولی باز هم فایده ای نداشت تا اینکه یکروز او آمد . فوسر به قسمت تیرباران ال چه رسیده بود و گریه می کرد ولی من تمام حواسم متوجه بانویی بود که در مقابلم ، روی یک میز یکنفره به عکس ها خیره بود . فوسر اشک هایش را پاک کرد و از پشت میزم بلند شد ، برایش نوشیدنی برد و کلامی لاتین به او گفت ، زن کلاهش را کمی پایین آورد و صورتش کاملا پوشیده شد . فوسر کنارم آمد و دوباره شروع کرد به اینکه وضعیت ال چه بعد از تیرباران چگونه بود . شاید فوسر هیچگاه درک نمی کرد که من حاضر بودم در آن لحظه تمام انقلاب های دنیا را برای دیدن صورت آن زن به او ببخشم . *** علاقه عجیبی به فوسر پیدا کرده بودم . اصلا کافه شده بود خانه دومم . وقتی یک سال تمام گوش شنوای کسی باشی ، مطمینا بخشی از وجودت شخصی می شد که تو را امین خاطراتش می دانست و فوسر برای من همان حکم را پیدا کرده بود . شاید فقط به خاطر دیدن آن زن بود ولی قطعا فوسر در زندگی ام نقش پر رنگی پیدا کرده بود . دو سال از کافه رفتن من می گذشت . یک شب در بندر بانویی که تسخیرم کرده بود را بی جان و تا خرخره مست دیدم و بهترین موقعیت برای ارتباط را دریافتم . آنشب به منزل دانشجوییم بردمش و چند باری لگن های استفراغش را خالی کردم . روی تخت چوبی ام خوابیده بود و نزدیک های صبح در آغوش گرفتمش و ... نزدیک ظهر بیدار شد . نگاهی به پیراهن نیمه بازش کرد و سپس به من خیره شد . همان دقیقه لباسش را پوشید و بیرون رفت و دیگر ندیدمش . غروب که به کافه رفتم ، فوسر را پشت دستگاه قهوه زنی دم . فوسر من باید باهات حرف بزنم . وقتی پشت میز نشستیم فوسر گفت : کی ؟ گفتم : امشب . فوسر گفت : کجا ؟ خونه و فوسر سرش را پایین انداخت . *** فوسر را صدا کنید . کمیسر به یکی از نگهبانان ساحلی گفت . فوسر آمد . کمیسر گفت : فوسر ، این از اقوام توست ؟ فوسر ملحفه را کنار زد . پایش سست شد و کنار جنازه نشست . کمیسر سری تکان داد و جنازه را در آمبولانس گذاشتند . وقتی همه رفتند ، فوسربه کمیسر گفت : آلخاندر می خوام بدونم از کجا فهمیدی که این جنازه ، بچه منه ؟ کمیسر از جیبش چیزی را در آورد و به فوسر داد . این توی جیبش بود . فوسر کاغذی را که کمیسر داده بود را گرفت و آنرا خواند . آنرا بوسید و در جیبش گذاشت . فوسر ! این پسر چه نسبتی با تو داشته ؟ دو سال بود که عاشق سیلویا بود . از روز اول اینو فهمیدم . می خواستم غافلگیرش کنم و برایشان عروسی بگیرم . فوسر به کافه برگشت و سیلویا هیچگاه نگذاشت پدرش بفهمد که قبلا ایزاک دامادش شده است . همین .
+
نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 15:33 توسط Persian Way
|
